|
آمدو هم آشیان شد بامن هم نشینو همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد بامن او ناتوان بودمو توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
دل ز روی عشق تو ویران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت: گفت در عشقت وفادارم بدار من تورا بس دوس می دارم
گفتمش عشقت به دل افسون شده دل زجادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایت مجنون شده
بر لبم بگذشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق تو سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود
روزگار. روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
با کسی گویم که اون هم خون من است خصم جان تشنه خون من است
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
این مطلبو عشقم یاس برام فرستاده به عشق اون نوشتم
دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم یاس من |