تبليغاتX
××بوسه آتشين××

××بوسه آتشين××

 

 

چارشنبه یه شب تاریخیه برا بعضیا شب سوختن غصه هاست ولی برا بعضیا شب سوختن آرزوهاست امیدوارم امشب همه بجا سوختن آرزوهاشون تو آتیش چارشنبه سوری غصه هاشونو بسوزونن

این شبو به همه آتیش پاره ها تبریک میگم خوش بگذره

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 8:14 توسط نفس| |

 

 

خدایا...

کسی اینجا به یادش نیست، که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته، زمين دار مكافاته

فراموشم شده گاهي، كه من اينجا چها كردم

كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم

خدايا وقت برگشتن، يكم با من مدارا كن

شنيدم گرمه آغوشت، اگه ميشه منم جا كن

 

 

 

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 10:10 توسط نفس| |

 

 

سلام به همه دوستای گلم من با کوله باری علم اومدم (حالا خالیم باشه بعد جبران میکنم) میدونم دل همتون برام تنگیده منم دلتنگ همتون شدم(اقا نکش بالا) همه دوستان هم کلاسیا هم اتاقیا اساتید مخصوصا برادران حراست(حاج اقا تقبل الله) سلام ویژه رسوندن و بلاخره این فصل غم بار همراه با عشقو حال تمومید ولی الان خوشحالم که باز به آغوش شما عزیزای دلم مامانیای جیگیلی اومدم وباز شروع شد انچه باید شروع بشه (راستی یعنی چی شروع شد نمیدونم یعنی چی فقط خواستم یه چیز ادبی بگم جدی نگیرین جیگیلیام) این بوسام مال شماست

 فقط بگم اینا مال دختراست پسرا بکشن عقب

دوست دار همتون نفس

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 12:50 توسط نفس| |

      توجه !!!                                          توجه!!!

 

بدليل شروع ترم نيستم

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 10:37 توسط نفس| |

 


 

 

 

ای کاش می دانستم چيست؟

آنچه از چشم تو

تا عمقِ وجودم جاريست

 

ولنتاین مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 11:8 توسط نفس| |

 

 

خدا جون چرا دستمو رها كردي

خدا جون چرا دوباره دستمو نميگيري

خدا جون مگه نميگن تو از رگ گردن بهم نزديكتري پس چرا...

خدا جون دستمو بالا نميكنم دنبالت اون بالا نميگردم اخه ميگن اونايي كه

 دستشونبالاست ازت دورن  اخه تو همينجايي بهشون خيلي نزديكي ولي

 اونا ازت دورن خدا جون دوباره منو تو بقل بگير همون پاكي و معصوميتي

 رو بهم بده كه وقتي بدنيا فرستاديم بهم بده دوباره به آغوشم بگير

 خداجونم يا ببخشم يا ببرم پيش خودت ...

 

نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 8:33 توسط نفس| |

 


گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟

گفتم: تو را به بلندی کوه‏ها ، پهنای دشت‏ها ، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم .

تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم .

زیرا هیچ‏ کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!

با حسرت سری جنباند و گفت :

متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم

زیرا قلب کوچک من تحمّل ، عشق بزرگ تو را ندارد ...

 

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 12:50 توسط نفس| |

 

گفتمش همدم شبهایم کو؟

تاری از زلف سیاهش را داد 

گفتمش بی تو چه می باید کرد؟

 عکس رخساره ی ماهش را داد 

وقت رفتن همه را می بوسید،

به من از دور نگاهش را داد 

یادگاری به همه داد و

 به من انتظار سر راهش را داد  ...

 

 

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 12:24 توسط نفس| |

خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي تو هم زهر جدايي را به تلخي

مي چشيدي


اگر چون من به مرگ آرزوها مي رسيدي پشيمان مي شدي از اينكه

عشق را آفريدي

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 11:59 توسط نفس| |

 

 

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش بر گها را احساس کردی و

 هر گاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی .

 برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود ،

نه به زبان بلکه از ته قلب نازنینت بگو:

 

یادت به خیر ...

 

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 11:12 توسط نفس| |

در گذری از شهر عشق رسمی این چنین دیدم ،

 مجنون ها به دار آویخته شده بودند و

 لیلی ها به چهارپایه های زیر پای آنها

 لگد میزدند .

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 9:8 توسط نفس| |

 

 

کنایه

شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت: اي عاشق بيچاره فراموش شوي ...

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت: طولي نکشد نيز تو خاموش شوي ...

 

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 16:57 توسط نفس| |

 

غم

وقتی از مادر متولد شدم ...صدایی در گوشم طنین انداخت 
که بعد از این با تو خواهم بود 
به او گفتم: کیستی؟ گفت:
غم 
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد 
ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در دستان
غم
 

 

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 16:31 توسط نفس| |

 

 

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار .

 عشق يعني يك تمنا ، يك نياز ،

 زمزمه از عاشقي با سوز و ساز .

عشق يعني چشم خيس مست او ،

 زير باران دست تو در دست او ...

 

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 10:26 توسط نفس| |

  

 

بی وفا


اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت ،

اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتي ها چه تنها مي شه ،

اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين مي شه ،

اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي به جانم کشيد ،

 اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي:

 خداحافظ !

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar22.com

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 10:34 توسط نفس| |

 

من پذیرفتم شکست خویش را              پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است          این دل درد آشنا دیوانه است

می روم از رفتن من شاد باش             از عذاب دیدنم آزاد باش  

چون که تو تنهاتر از من می روی        آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را                   معنی برخورد های سرد را

 

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 11:38 توسط نفس| |

 نیمه شب

نیمه شب دور از تو من همراز مهتاب آمدم

یعنی از روز اجل بیگانه با خواب آمدم

گرمی آهم نیستان وجودم را بسوخت

بسکه در هجران تو من با تب و تاب آمدم

رسم باشد هر کس آرد ارمغانی از سفر

من هم از سوی عدم همراه خوناب آمدم

کعبه ام روی تو و محرابم ابروی تو بود  

کعبه را منظور کرده سوی محراب آمدم

ای فلک یکدم مرا از رنج و غم معذور دار

فانی ام در یاد او بیگانه با خواب آمدم

 

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 11:36 توسط نفس| |

 

 

 برزخ

ز کوچه هاي غمگين و مات و مبهوت دلم به تنهايي گذر کردم صدايي آشنا ولي

غمگين از دورا دور پيدا بود کنجکاوانه در جستجوي صدا از پيچ و خم هاي کوچه

گذشتم تا رد پايي که انگار تازه خلق شده بود يافتم دنبال رد پا را گرفتم که منتهي به

 گورستان شد نا اميد در کنار گوري گمنام نشستم و سرم را پايين انداخته گريستم

ناگهان دستي بر شانه ام نشست سرم را بلند کردم چهره اي آشنا ديدم که زغم

آشفته بود پرسيد به خاطر چه دنبالم آمدي فرياد زدم دوستت دارم اشک از گونه اش

سرازير شد و گفت آرزو داشتم اين را در دنيا بشنوم نه حال که من در برزخ و تو در رويايي  

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:33 توسط نفس| |

 

 

عشق يا ازدواج؟

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم

زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به

گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و

شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت

تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد

گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به

سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی

با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که

اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 9:36 توسط نفس| |

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

 

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 18:33 توسط نفس| |

Design By : Night Melody

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس